تبليغاتX
عقيق






















عقيق

من منتظرم تو را که تشریف غمت. داغیست برازنده دلهای بزرگ

این روزها و ساعتهام سریعتر از همیشه می گذرن! می خواستم روز معلم چیزکی بنویسم نشد روز مادر خواستم از اولین سال مادری بنویسم نشد تا امشب که پسرکم واکسن خورده و مسکن خورده کمی زودتر خوابیده ومن زمانی پیدا کردم که گرد و خاک این وبلاگ بی صاحب مونده رو بتکونم!

پسرکم دوماهی هست که خوب شیر نمی خوره و از منحنی رشدش عقب مونده بردیمش دکتر داروی اشتها آور داده که اونم به هیچ ضرب وزوری نمی خوره ! تا شیشه ی دارو رو می بینه دهنشو قفل می کنه حتی وقتی می خوام بخندونمش و حواسشو پرت کنم با دهن بسته و فشرده می خنده! دوباره بردیم دکتر این بار آزمایش ادرار براش نوشته حالا چند روزه معرکه داریم برای گرفتن نمونه  ازش! این آقا که هیچ پوشکی حریفش نبود و همیشه لباسها و تشکشم خیس می کرد وقتی پلاستیک نمونه گیری رو بهش وصله اصلا ادرار نمی کنه تا ناامید می شم وپلاستیک رو برمی دارم باز همه جا روخیس می کنه خلاصه که حسابی ما رو فیلم کرده! این بد قلقی ها و لجبازی هاش گاهی نگرانم می کنه که این بچه که الان شش ماهه ست حریفش نیستم چه برسه به آینده از طرفی هم خوشحالم که از الان برای خودش وجود و اراده ی مستقلی داره و هیچ رقمه زیر بار زور نمی ره!

فعلا اینو داشته باشین تا باز وقت کردم بیام بنویسم برم سر بزنم تبش بالا نره...

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 23:1 توسط عقیق| |

داستان نامه نگاری من ازقبل از اینکه حتی سواد نوشتن داشته باشم شروع شد همان سالهای پنج سالگی  که هزار کیلومتر از دوستان و اقوام و همبازیها دورشدیم اوایل که سواد نوشتن نداشتم زیر نامه هایی که خواهرم می نوشت نقاشی می کردم! بعد که نیمچه سوادی پیدا کردم زیر نامه های بزرگتر ها چند خطی برای دختر خاله- دایی های همسنم می نوشتم که شامل اینها بود : چطوری خوبی؟ و کی به شهر ما می آیی؟ و...

آن موقع ها  از  ایمیل و اس ام اس خبری نبود ، تلفن وسیله ی لوکسی بود و نامه دادن ونوشتن خیلی رواج داشت و کیف پستچی ها پر از نامه بود نامه ی واقعی نه فقط احضاریه و روزنامه و قبض!

اولین نامه نگاری جدی ام را سال کنکور شوع کردم هرنامه که برای دختر خاله-عمویم در تهران می فرستادم ده بیست روزی توی راه بود این نامه نگاری مرتب تا حدود   3سالی طول کشید و با فراگیرشدن اینترنت و ایمیل نابود شد! یادم هست آخرین بار قرار شد نامه نگاریمون رو از طریق اینترنت ادامه بدیم اما بعد از یکی دو بارایمیل زدن دیگه ادامه ندادیم! نوشتن نامه و پروسه انتخاب قلم و کاغذ و پاکت و چرکنویس و پاکنویس کجا و تایپ ایمیل کجا ، انتظار ده- بیست روزه ی پستچی کجا و ارسال و دریافت با یک کلیک کجا ! خلاصه که هنوز که هنوزه مزه اون نامه نکاری و  اون لحظه ی دست گرفتن نامه ی در بسته با من هست ! برای همین وقتی اسفند ماه به درس پست توی کتاب اجتماعی دوم راهنمایی می رسم آدرسم رو رو تخته می نویسم و از بچه ها می خوام توی تعطیلات عید برام نامه بنویسن سالهای اول با اینکه اول مطرح کردن این موضضوع براشون جالب بود اما در عمل هیچ کدوم از 20-30 تا دانش آموز به خودش زحمت نمی داد که پاکت و تمبرتهیه کنه نامه بنویسه و  برای پست به اداره پست بره ! امسال اما بعد از دادن آدرس و طرح مسئله کمی دون هم پاشیدم و گفتم نامه ی هر کس به دستم برسه یک نمره مستمر خواهد داشت و در ضمن جواب نامه هم برایش می نویسم این بار دیگه فکر می کردم حد اقل نیمی از بچه ها دست به قلم ببرن اما باز هم فقط  3تا نامه به دستم رسید که البته باز از سالهای قبل بهتر بود و همون حس انتظار برای پستچی و  باز کردن پاکت در بسته و خواندن چندباره ی نامه رو پیدا کردم! البته نامه ی دو تا از بچه ها  در واقع یاداشت کوتاه تایپ شده ای بود انگار ایمیل رو توی پاکت و با پست فرستاده باشی .... انگار  این نسل لذت نامه نوشتن و نامه خواندن واقعی  رو  هیچ وقت نچشیده و نمی چشه ...

پ.ن: این  نوشته مرتبط رو هم دوست داشتم!

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:49 توسط عقیق| |

امسال جمله ی "سال نو رسیده مبارک" رو زیاد شنیدم که در واقع ترکیبی از "سال نو مبارک" و "قدم نورسیده مبارک" هست! امسال اولین بهار پسرم بود سال گذشته این موقع یک جوانه ی کوچولو توی دلم بود و امسال برای خودش نوگل تازه شکفته ای شده!

هیچ وقت  از کار مادرهایی که از دست بچه هاشون شکایت می کنن و می نالن خوشم نمی اومد و همیشه وقتی کسی از پسرم می پرسید که : چطوره؟ اذیت نمی کنه؟ می گفتم شکر خدا خوبه و بلاخره بچه ست دیگه ! اما  چند وقته دیگه منم شدم از همون مامانای شاکی. پسرکم گویا داره دندون در میاره و خیلی غرغرو و نق نقو شده کم خونی و ضعف منم باعث شده تحملم کم بشه و گاهی از کوره در برم!

کلا از وقتی  مامان شدم خیلی از کارهایی که قبلا بهش انتقاد داشتم رو دارم خودم انجام می دم! مثلا همیشه می گفتم یعنی چی که بعضیا بچه رو به تاب خوردن و گهواره عادت می دن؟ بچه باید مثل بچه ی آدم خودش بخوابه دیگه! اما وقتی با درد بخیه ها و کوفتگی بعد از زایمان چند شب بی خوابی کشیدم فهمیدم دنیا دست کیه! همسرم از همون روزهای اول با پتو یک ننو موقت(که البته هنوز هم پابرجاست) درست کرد و بچه رو توی اون می خوابوند اوایل من مقاومت می کردم می گفتم بچه عادت می کنه اما حالا خودم هم بیشتر وقتها بچه رو توی اون می ذارم! خلاصه بعد از مادر شدن به این رسیدم که هیچ کس رو نباید سرزنش کرد چون شاید توی موقعیت مشابه خودم هم همون کار رو انجام بدم!

یکی از معصومین هم کلام قشنگی داره :"هرکس دیگری رابه چیزی  سرزنش و توبیخ کند خودش به همان  مبتلا می شود."

پ.ن: همگی سال خوبی داشته باشین

پ.ن: اینو خیلی دوست داشتم ممنون نجوا جان

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 11:17 توسط عقیق| |

پسرم از خواب که می خواد بیدار بشه اول توی خواب شروع می کنه به جنب و جوش و حرکات مارپیچی در مرحله دوم نق نق هم به حرکاتش اضافه می شه اگر در این مراحل  ابتدایی بیدار بشم و بش شیر بدم دوباره بعد از چند دقیقه می خوابه اما اگر از این مراحل بگذره می رسه به مرحله ی سوم که مرحله ی گریه ی آهسته و منقطعه بعد مرحله ی چهارم که گریه بلنده و اگر به مراحل قبل بی توجه باشم می رسیم به مرحله پنجم و  آخر که   جیغ ممتده ، در این مرحله چشماشومی بنده و دهانشو تا آخر باز می کنه و جیغ می زنه و تا بغلش نکنم و چند دقیقه نوازش نکنم ادامه می ده! البته خیلی کم به این مرحله می رسه چون خواب من فوق العاده سبکه و اکثر موارد همون مرحله اول دوم به دادش می رسم! اما بعضی شبا وسط خواب عمیق بدون اینکه مراحل یک تا چهار رو طی کنه با جیغ از خواب می پره مثل کسی که کابوس دیده ! من خودم کابوس زیاد می بینم اما واقعا نمی دنم یک بچه ی4چهارماهه چه نوع کابوسی می تونه ببینه!!!

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 13:25 توسط عقیق| |

1- سی سالگی از نظر من مثل رسیدن به قله ی یک کوهه جایی که بعد از اون سرازیری شروع میشه ،یواش یواش فرسودگی های جسمی و روحی خودشون رونشون می دن و شادابی و بی قیدی دهه بیست آهسته اهسته جای خودشو به پختگی و مسئولیت پذیری میده.

2- در گذشته همیشه نظرم این بود که بچه دارشدن کار سخت و پرمسئولیتیه که من هرگز توان جراتش رو نخواهم داشت راستش چون خودم بچگی سختی داشتم دوست نداشتم موجود دیگه ای رو وارد این دنیا بکنم و شاهد رنج بردنش باشم، از پدر و مادر خودم (و پدر مادر بچه های هم نسل خودم) تعجب می کردم که چطور در بهبوهه ی جنگ و بیسامانی وضعیت کشور بچه دار شدن ! البته بخاطر علاقه ام به دنیای بچه ها به این فکر می کردم که نهایتا بچه ی بی سرپرستی رو بزرگی می کنم تا هم غریزه ی مادریم به هدر نرفته باشه و هم انسانی رونجات بدم! و حالا خودم در این اوضاع بیسامان دنیا  با میل رغبت بچه دار شدم!!!

3-  بعد از ازدواجم برعکس نظر همسرم نسیت به  بچه دار شدن خیلی مثبت بود و خیلی به این مسئله تمایل داشت من اما همچنان مقاومت می کردم تا اینکه یک روز احساس کردم که واقعا دوست دارم که فرزندی داشته باشم که شبیه همسرم باشه همین طور شاد و مثبت و زیبا و من با عشق بزرگش کنم  انگار که عشقم رو تکثیر کرده باشم! اما برخلاف آنچه میخواستم پسرم هر روز بیشتر شبیه خودم میشه ،نگاهش که می کنم انگار دوباره چشمهای من توی صورت کوچکش  به دنیا باز شده! اما دوست ندارم مثل من رنج ببره و سخت بزرگ بشه دوست دارم تمام تلاشم رو بکنم تا کودکی شاد و شیرینی داشته باشه، دوست دارم از به دنیا اومدنش خوشحال باشه و روزهای تولدش شاد باشه نه مثل من تلخ نه مثل من غمگین...

نگاهش می کنم  که در سی  سالگی من موجود ظریف ناتوان و وابسته ای ست به سی سال آینده فکر می کنم که من شصت ساله و او سی ساله ست

به دستهای کوچکش نگاه می کنم که روزی بزرگ مردانه می شن و  آرزو می کنم بتونم دستهایی دهنده و نوازشگر  پرورش بدم

به پای نرم و ناتوانش دست می کشم  و آرزو می کنم قدمهایی محکم و پویا داشته باشه 

به صورت لطیفش دست می کشم که روزی زبر و مردانه خواهند شد و آرزو می کنم  همیشه صورتی شاداب و خندان داشته باشه نه مثل من تلخ نه مثل من غمگین...


نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 11:42 توسط عقیق| |

ترجیح می دهم حقیقتی مرا آزار دهد ، تا اینکه دروغی آرامم کند.

دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز.

_ در نگاه اول هر دو جمله زیبا، درست و منطقی به نظر میان اما در نگاه بعدی تناقض اشکار این دو جمله خودش رو نشون می ده! در جمله اول ترجیح و الویت با حقیقته هر چند تلخ و آزار دهنده باشه،و در دومی ترجیح با آرامشه. در زندگی همه  لحظاتی پیش میاد که بین این دو جمله می مونیم ، مثل اتفاقی که پست قبل در موردش نوشتم اگر طبق جمله اول قرار بود عمل کنم باید پدر دختر رو می خواستم و رک و راست بهش می گفتم که برادرت به دخترت چشم داره! و به احتمال زیاد پدر به شدت آشفته می شد و ممکن بود برخورد تندی با برادر نوجوان و یا دخترش و یا هر دو نفر داشته باشه! که البته در عمل این کار رو نکردم و فقط به پدرش گفتم : احتمالا یکی از اقوام نزدیک شما که ارتباط زیادی با دخترتون داره اون رو به کارهای اشتباه تشویق می کنه و تاثیر بدی روش داره .بنده خدا کمی فکر کرد و گفت احتمالا اون شخص عموش هست و از این به بعد از ارتباط بیشترشون جلوگیری می کنه! ولی خوب احتمال می دم چون مسئله برای پدر دختر زیاد بازنشد شاید اقدام سریع و کافی انجام نده، واوضاع از این که هست بدتر بشه!

_ من توی یک جامعه مجازی عضو هستم که اکثر اعضاش خانومهای جوان باردار یا بچه دار و ... هستن چند وقت پیش خانومی جریانی رو تعریف کرد و از بقیه اعضا چاره جویی می کرد داستان از این قرار بود که این خانوم به طور اتفاقی شاهد صحنه خیانت همسرِ یکی از دوستان صمیمیش بود و صحنه در حدی بود که جای هیچ شک و شبهه ای نمی گذاشت و این خانوم مونده بود به دوستش که یک دختر کوچیک داشت و باردار هم بود این قضیه رو بگه و اونو با این حقیقت تلخ مواجه کنه و یا سکوت کنه و بذاره این خیانت با تمام زشتیش پنهان بمونه تا زندگی دوستش از هم نپاشه و بچه هاش بی سر پناه نشن! بین خانومهای اون جامعه مجازی هم بحث سختی در گرفته بود یک گروه موافق بودن که این خانوم به دوستش خبر بده تا با همسرش برخورد کنه و یه گروه دیگه مخالف این قضیه بودن و هر دو دلایل قانع کننده ای داشتن ! موقیعت سختی بود و مدتها ذهن منو درگیر خودش کرد!  بیشتر که فکر کردم به این نتیجه ی متناقض رسیدم که اگر من جای این خانوم بودم به احتمال زیاد این مسئله رو از دوستم پنهان می کردم اما راستش وقتی خودم رو جای اون زن از همه جا بی خبر می ذاشتم از بهترین دوستم توقع داشتم حقیقت رو به من می گفت.

نظر شما چیه و انتخاب شما کدومه؟

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 12:19 توسط عقیق| |

توی تجربه ی این چند ساله  در ارتباط با دخترهای نوجوان به این نتیجه رسیدم که دخترهایی که زودتر بالغ می شن و رشد جسمی خوبی دارن خصوصا اگر خوشگل  هم باشن و خصوصا اگر خانواده گرمی نداشته باشن بیشتر از بقیه دچار مشکلات و درد سر می شن! دلیلش هم اینه که تیپ و ظاهرشون زنانه و جذاب شده اما عقلشون هنوز بچه ست و چون بیشتر مورد توجه جنس مخالف قرار می گیرن و از طرفی تجربه و منطق لازم رو هم ندارن اکثرا دچار مشکل می شن و مورد سوءاستفاده قرار می گیرن! همین امسال هم یک موردی هست توی کلاسم که دختر خوش بررو و نسبتا درشتیه که متاسفانه توی خانواده هم زیاد بهش توجه نمی شه! خلاصه این دختر یک مدتی گرفته و ناراحت بود تا بلاخره برای یکی از معلمها درددل می کنه که مامانش که معاون و مشاوره ساعتهای زیادی بیرون از خونه ست و این دختر خونه ی مادر بزرگشه(مادر پدرش) و عمویی که یک سال  ازخودش بزرگتره براش فیلم و عکسهای ناجور تهیه ی می کنه و می شینن با هم تماشا می کنن و همین عمو هم تازگی بهش ابرازعشق هم کرده ! من واقعا نگرانشم و نمی دونم  یک دختر 13 ساله و یک پسر 14 ساله واقعا چقدر کنترل روی خودشون دارن و تا کجاها پیش رفتن! از طرفی هم نمی شه مستقیم به خانوادش گفت چون یک مادر فوف العاده غیر منطقی و سختگیر داره و احتمالا کل روابط خواندگیشون از هم می پاشه پدره هم روی خانوادش خیلی حساسه و  روی واکنش منطقی اون هم نمیشه حساب کرد از طرفی مسئله ای هم نیست که بشه در موردش ساکت بود! ارتباط من با این دختر خوبه اما واقعا نمی دونم چطور می تونم کمکش کنم و این بی عملی خیلی عذابم می ده!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 13:43 توسط عقیق| |

یک مادر خسته وخوابآلو که من باشم، یک پدر خسته تر که کنارم از حال رفته و خور و پفش بر هواست. یک پسر سرحال که روی پای منه و مثلا قراره بخوابه اما فکر می کنه صداهایی که باباش در میاره آواز جدیدیه که برای سرگرمی اون داره سر می ده! خلاصه هر وقت صدای باباش اوج می گیره این هم به هیجان میاد و شروع می کنه به ذوق زدن و حرکات موجی روی پای من! و من....... دوست دارم در سالن این کنسرت زنده رو باز کنم برم بیرون جایی پیدا کنم و چرتی بزنم..... اما چه کنم که بسته پایم!
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 11:11 توسط عقیق| |

پسرم 3 ماه و یک روزه شد و این وبلاگ 5 ساله!

به این فکر می کنم که  ممکنه وقتی  پسرم بزرگ شد  این وبلاگ هنوز سر جاش باشه و پسرم نوشته های منو بخونه!  همونطور که من یک روز یواشکی رفتم سر دفترخاطرات مامانم! نمی دونم چند سالم بود اما سنم کم بود اینقدر که خوندن دستخط مامانم برام سخت بود ، یادمه خیلی برام جالب بود و آخرش گریه م گرفت! در مورد من هم نوشته بود مثلا نوشته بود سر یک جریانی که عصبانی شده و با من دعوا کرده بعدا خودش پشیمون شده! فرصتی بود که اتفاقهایی که خودم هم توش بودم رو از دید مامانم ببینم! بعد از اون اما به خودم اجازه ندادم این کار رو تکرار کنم بزرگتر شده بودم و خودم گاهی خاطراتم رو می نوشتم و دوست نداشتم کسی نوشته هام رو بخونه! که البته بعد از اینکه چند بار مامانم خاطراتم روخوند دیگه از نوشتن بیزارشدم تا اینکه سالها بعد با اینترنت و وبلاگ اشنا شدم و وبلاگ نویسی رو شروع کردم! توی این 5 سال گاهی منظم و گاهی دیر به دیر اما نوشتم و اینجا رو سر پا نگه داشتم، اینجا رو دوست دارم گاهی توی آرشیوم دوری می زنم و خاطراتم رو مرور می کنم !  گاهی خسته و نالان از سختی ها نوشتم و خوشحال می شم که اون روزها گذشتن گاهی با ذوق و شوق از خوشی ها نوشتم و دلم برای اون روزها تنگ میشه! گاهی  هم نظرات پستهای قدیمیم رو می خونم ، دوستهایی که تا حالا با من و عقیق سبز هستن کسایی که گذری نوشتن و نموندن و بحثها و حرفها....

فکر می کنم قبلا اینجا پر رونق تر بود بیشتر وقت می گذاشتم و خواننده های ثابت بیشتری هم داشتم! اما حالا که با اومدن پسرم روزهام رنگی تر شدن و بیشتر انگیزه نوشتنم دارم امیدوارم عقیق سبز هم به روزهای اوجش برگرده و اما  نقد و نظر و حرفهای شما رونق اینجاست این خونه رو بی رونق نذارین........ یا علی


نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 22:57 توسط عقیق| |