تبليغاتX
عقيق

عقيق

و اما نمایشگاه دریای مواج آدم و کتاب !

- آنچه بیش از همه به نظر میاد فقط شلوغی و شلوغی ست !!! ازدحامی که اگر چه گاهی کلافه ات می کند اما خوشحال کننده هم هست، خوشحال کننده از این بابت که در این روزگار تورم و مشکلات جورواجور هنوز اینقدر آدم وجود دارد که برای خریدن و دیدین کتاب حاضرند این گرما و شلوغی را به جان بخرند.

گشت و گذار در نمایشگاه کتاب برای من  حسی دارد که خیلی قابل توصف نیست! حسی که به طور منطقی  درجواب  کسی که بپرسد:" چرا همین کتابها را با زمان و زحمت کمتر از یک کتابفروشی  نزدیک و معتبر نمی خری؟"  نمی توانم از آن دفاع کنم.

 

نمایشگاه کتاب برای من یعنی بوی کتاب تازه ، کشف کتابی که مدتها دنبالش بودم و سر زدن به انواع و اقسام غرفه ها ، غرفه هایی که بعضی به کلاس درس شبیهند، بعضی به گالری عکس، بعضی به دانشگاه، بعضی به دکان ،بعضی به آشپزخانه، بعضی  به باغ دلگشا و بعضی به آشغالدونی!!!

 

- امسال شدیدا مبارزه با نفس کردم و تا ساعات آخر به سالن کودک و نوجوان نرفتم چون می دانستم رفتن به انجا همان و صبح را به شب رساندن همان ، فقزط روز آخر 1-2 ساعتی رفتم تا سفارشات برادر کوچک و خواهر زاده ام را بخرم.

 

- روز آخر که هنوز در تکاپوی تکمیل کردن فهرست خرید  کتابهای مورد نظرم بودم که نزدیک ظهر در اوج شلوغی نمایشگاه کور شو و  دور شو اعلام کردند و نصف نمایشگاه را بخاطر بازدید" جناب آقای مهم فرهنگ دوست" بستند و ما آدمهای غیر مهم ساعتها پشت پارتیشن ها ماندیم و حرص خوردیم و زیر لب درود گفتیم!!!

 

- برای ما تاتر شهر شده بود صفا و  نمایشگاه کتاب مروه!!! و تمام مدت در حال سعی بین این دو بودیم ، درست است که اهالی تاتر به احداث ایستگاه مترو در زیر تاتر شهر!!!! اعتراض کردند اما انگار بد هم نیست یک خط مترو سوار بشوی  صاف جلوی  در سالن قشقایی یا سایه پیاده شوی!!!!

 

- امسال به شکل بی رحمانه ای تخفیف ها کم بود، 10 درصد هم شد تخفیف!!!

 

- مشهدی ها اسمشان بد در رفته است که در جواب آدرس پرسیدن می گن:  "مُدُنُمُ  نُمُگُم" (ترجمه:می دونم و نمی گم)    این پایتخت نشینان عزیز  مصداق بارز "نُمُدُنُمُ مُگُم" (ترجمه :نمی دونم و می گم)هستند !!!! چند بار آدرس غلط و کج و کوله به ما داده باشند خوب است؟!!!

 

- و اما کتابهایی که برای خودم خریدم :

بی وتن.... ....رضا امیرخانی

خدا خانه دارد......فاطمه شهیدی

نغمه غمگین ........سالینجر

استخوان خوک و دستان جزامی ...مصطفی مستور

ها کردن.....پیمان هوشمندزاده

زندگی ام برای لبنان .....سها بشاره

نوشتن با دوربین... مصاحبه با ابراهیم گلستان

+ سفارشات عهد و عیالات .....

و فعلا فقط ها کردن را تمام کردم و بی وتن را شروع کردم و بقیه در نوبت قرار دارند.

 

- برشی از کتاب ها کردن:

گفتم:" بیا و عاشق ما باش"

خدا وکیلی وزنش هم قشنگ است . بدون رودرواسی بگویم اگر کسی به خودم گفته بود ، می شدم!

 حالا شما بگویید:" نه نمی شدی. یا اگر می شدی بخاطر چیز دیگری بود ."

 شاید شما درست بگویید ؛ ولی وزنش را که نمی شود منکر شد ، می شود؟

 

 

+ نوشته شدم در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 13:20 توسط عقیق |


و من بلاخره مسافر شدم سفری فوق العاده با مجموعه ای از دوست داشتنی ها

قطار، تاتر، کتاب و به این سه اضافه کنید همسفری پایه را که از من هم مجنون تر بود!!!!

در برنامه ی فشرده ای که به کمک رفیق همسفرم ریختیم حداکثر استفاده را از این 3 روز و 2 شب سفر بردیم و در این ومدت کوتاه حدود 20 کتابی که دنبالشان بودم را در آن دریای کتاب پیدا کردم و خریدم و 5 تاتر(حسنی و دیو ...-دوبار-، تبرئه شده ، کادانس،غلتشن ها ) را دیدیم .

 

تصمیمی برای آینده

من شغل آینده ام را انتخاب کردم ! دوست دارم در آینده لوکوموتیوران بشم  !!!!

فکر کن یک روز در میان (بدون این همه مشکل برای گرفتن بلیط) سوار قطار می شوی می روی تهران لذت قطار سواری یک طرف ،می توانی  یک تاتر  هم می بینی و دوباره بر گردی  سر زندگی ات!!

 

بی صندلی

تاتر حسنی و دیو .... افشین هاشمی را دوبار دیدیم ، بار دوم خوشبختانه همه ی بلیطها فروش رفته بود و بلیط بی صندلی گیر مان آمد !!! گفتم خوشبختانه چون ناچار شدیم جلوی صندلی ها و روی صحنه ی نمایش و بسیار نزدیک به بازیگران بنشینیم ،اینقدر نزدیک که خطوط چهره و عرق روی پیشانی بازیگران را هم می دیدیم  ! و لمس کردیم چطور همگی از جان مایه می گذارند !

 

 

دسته گل به باد دادن!!

یک روز عصر که منتظر شروع تاتر بودیم با رفیق همسفرم تصمیمی گرفتیم از باب اردات و تشکر دسته گلی برای کارگردان تاتری که قرار بود ببینیم بخریم! و از ساعت 4 تا 6 همان اطراف پارک دانشجو دنبال گلروشی آبرومندی گشتیم و یافت می نشد! فقط گلفروشی داغونی روبروی یک بیمارستان بود که دسته گل های آماده ی بسیار بد ریختی داشت !! بعد از این دو ساعت تلاش من تسلیم شدم و روی یکی از نیمکتهای جلوی تاتر شهر وا رفتم اما ناگهان روی سر رفیقم لامپی روشن شد و دستی تکان داد رفت و بعد از چند دقیقه با دست پر برگشت  از همان گل فروشی دسته ای زنبق بنفش بدون تزئین خریده و از مغازه ی لوازم التحریر کاغذ رنگی مناسبی برای دورش گرفته بود و با تکه کنفی که نمی دانم از کجا کش رفته بود گل ها را پیچیده بود !!! الحق دسته گل زیبایی شده بود اما رفیقم که تازه استعداد گل آرایی اش شکوفا شده بود اصرار داشت که دسته گل چیزی کم دارد و باید چند برگ سبز به آن اضافه کند این مشکل را هم من باکندن چند شاخه شمشاد از پارک روبروی تاتر شهر حل کردم !!! خلاصه دست گل را بعد از دیدن تاتر با دستانی لرزان از هیجان تقدیم کردم و در آن لحظات فقط نگران بودیم که نکند آقای کارگردان دسته گل را رو به پایین بگیرد و شاخه های شمشاد در جلو چشم آن همه تماشاچی به روی صحنه بپاشند!!! که البته بخیر گذشت.

 

 

3 نسل

تاتر حسن و دیو با داستان به ظاهر ساده و لحن موزیکال و ساده اش توانسته بود با طیف وسیعی از مخاطبان ارتباط برقرار کند در سالن تاتر خانواده ا ی با دختر 7-8 ساله شان حضور داشتند و آن طرف تر پیرزن پوست و استخوانی روی ویلچرش نشسته بود . و هنگام اجرای نمایش خنده های از ته دل دختر کوچک و نگاه خیره ی پیرزن به صحنه ی نمایش واقعا جالب بود!!

 

پشت و روی صحنه

در دو نمایش فوق العاده ی غولتشنها و حسنی و دیو... پشت صحنه عملا حذف شده بود و بازیگران کنار صحنه ی نمایش روی نیمکت نشسته بودند و منتظر زمان اجرای نقششان بودند و بعد از اجرا هم دوباره روی نیمکت می نشستند و استراحت می کردند ، آب می خوردند و حتی با بغل دستی شان خوش و بش می کردند.  حتی در نمایش حسن و دیو افشین هاشمی که چندین نقش متفاوت داشت همان کنار صحنه جلوی چشم تماشاگران لباسش را عوض می کرد و به وسط صحنه می آمد!!انگار که تماشاچی محرم است و چیز مخفی وجود ندارد .

 

امنیت جانی تماشاچی !!!

در نمایش غلتشنها شوخی با تماشاچیان بسیار جذاب و عالی از کار در آمده بود خصوصا قسمتی که هدایت هاشمی از دست زنش عصبانی بود و رسما به طرف خانم تماشاچی که در ردیف اول نشسته بود حمله برد تا دق دلش را سر او خالی کند!!! البته دو بازیگر دیگر جلوی او را گرفتند اما او همچنان برای خانم تماشاگر چشم ابرو می آمد و خط و نشان می کشید!!

 

چه می کنند این هاشمیون!

افشین هاشمی در نمایش حسن و دیو... در نقش کارگردان ، نوازنده، خواننده ، و بازیگر چهار نقش(پیرمرد معبر خواب، کشاورز خراسانی،معمار کرد و ماهیگیر جنوبی)عالی و فوق العاده بود ، همچنین هدایت هاشمی که ساعت 6:45-8 در تاتر حسن و دیو نقش اصلی را داشت و از ساعت 8:15-9:30در غولتشنها نقش پر تحرکی را بازی می کرد  و از پس هر دو به زیبایی بر آمده بود. و دهان ما باز مانده بود که این هاشمیون این همه انرژی و هنر را از کجا می آوردند!

 

 

حاشیه ی ارغوانی!

شبی که از تاتر غولتشنها برمی گشتیم با دوستان در حال جست و خیز و ابراز احساسات بودیم که چشمتان روز بد نبیند به شهادت شاهدان عینی یکمرتبه قد من نصف شد!!! و با یک پا در چاله ای که کنار یک درخت چنار بود فرو رفتم ، به سرعت پایم را بیرون کشیدم و اینقدر در جذبه ی تاتر فرو رفته بودم که اصلا درد را احساس نکردم و به جست و خیز ادامه دادم.

فردا که یواش یواش درد پا شروع شد محل ضرب دیده گی را بررسی کردم با تعجب دیدم کنار زانویم تقریبا به اندازه ی یک کف دست کبود شده!!! برای جلب همدردی پایم را به دوستان  نشان دادم یکی از دوستان فریاد کشید:" چه زیبا!!!!!!!!"  و بقیه حرف او ر تایید کردند ، همه جمع شدند یکی می گفت :" عجب ترکیب رنگی از سرخ تا بنفش بادمجونی و با حاشیه ای ارغوانی!!! آن یکی می گفت :" پایت مثل آسمون غروب پاییز شده!!!"

خلاصه همه بدون توجه به بنده ی مصدوم به تعریف و توصیف از آن اثر هنری پرداختند!!

 

Over dose

این مدت کوتاه با دیدن 2تاتر عالی یک  تاتر متوسط و یک تاتر نچندان دلچسب  حسابی اور دوز کردیم و با رفیق همسفر به این نتیجه رسیدیم که خدا رحم کرده که ما با تاتر شهر 1000 کیلومتر فاصله داریم و گرنه تمام پول و وقت و زندگی مان را برای تاتر می دادیم و معلوم نبود از کجا سر در بیاوریم!

 

پ.ن:ببخشید که این پست اینقدر طولانی شد !!! مسائل مربوط به نمایشگاه و کتاب بماند برای پست آینده!!!!

+ نوشته شدم در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 18:30 توسط عقیق |


- اول باید شیفته ی معلم می شدم و بعد درس !! اگر معلمم صبور و مهربان بود و  به شیطنتهای گاه و بی گاهم به چشم اغماض نگاه می کرد  بهترین و درس خوان ترین دانش آموز می شدم اما اگر معلمی سختگیر و خشک قسمتم می شد به دانش آموزی بد قلق و بی انضباط تبدیل می شدم !!! به طوری که در دوره ی راهنمایی که برای درس های مختلف معلمهای جداگانه داشتیم همیشه بین معلم ها  در مورد درس و اخلاقیاتم اختلاف نظر وجود داشت ! به نظر بعضی با هوش شیرین زبان و مهربان بودم و از نظر  معلم دیگر حاضر چواب و کم کار!!!

- بیش از همه عاشق سر و کله زدن با بچه های چموشم عاشق اینم که قلقشان را کشف کنم و براهشان بیاورم شاید به خاطر این است که  خودم از چموش ترینها بودم خوب درکشان می کنم!!

 - چند وقت پیش در مراسمی یکی از شاگردانم قدیمم را دیدیم ماشالله برای خودش خانمی شده بود . گفت که هنوز هدیه ام را  دارد و هر سال بهار گل می دهد !!(۶ سال پیش دراولین تجربه ی تدریسم به همه ی بچه های کلاسم به عنوان هدیه چند تخم گل نیلوفر داده بودم!!)

- چند سال در یک موسسه ی فرهنگی پشتیبان کنکوریها بودم و همزمان نقش معلم تقویتی برنامه ریز مشاور تحصیلی و خانوادگی و ...را بازی می کردم . رسم جالبی که در این موسسه بود این بود که بجای کلمه ی شاگرد از لفظ "بچه" استفاده می کردیم ! مثلا همکاری به همکار دیگر می گفت:" بچه های من خیلی خوب پیش می روند بچه ی های تو چطورند؟" یا " پدر بچم(به معنی شاگردم!) قرار یک ساعت دیگه بیاد دنبالش!!! " و... و این  بکار بردن اصلاح "بچه "در بیرون از محل کار باعث تعجب و سوء تفاهم  دیگران بود مثلا یکبار که داشتم با تلفن صحبت می کردم و دخترخاله ی کوچکم که حرفهایم را شنیده بود با تعجب پرسید:" تو واقعا ۵ تا بچه داری؟ پس چرا نمیاریشون تا باشون بازی کنم؟!"

-  چند وقت پیش به بهانه ای به مدرسه ای که ترم پیش درس می دادم رفتم  در دفتر مدرسه مشغول صحبت بودم که یکی از بچه ها از پنجره مرا دیدی، جیغی کشید و بقیه را خبر کرد یکمرتبه همه بر سرم ریختند آن یکی از آنطرف سالن به سبک فیلمهای هندی  آغوش باز کرده و به طرفم می دوید   نزدیک بود از شدت محبت خفه ام کنند هرچه کمبود محبت در تملم عمرم داشتم و نداشتم در همان نیم ساعت حل شد! خلاصه چنان مدرسه را بهم ریختند که مسئولین مدرسه مطمئن شدند که تصمیم عاقلانه ای گرفتند که در ترم جدید درس من را حذف کردند !! همان قصه ی همیشگی که باید بین پاچه خواری و به دست آوردن دل مسئولین مدرسه و یا همراهی با بچه ها یکی را انتخاب کنی!!!!

 

 

 

- آسیه اینجا از دردسر های معلمی نوشته ....دردسرها چشیده ام که مپرس!

- در مورد سفر هم خدا گویا ما را سر کار گذاشته هرچه می ریسم پنبه می کند!!! این قطار پست پایین فعلا از خط خارج شده !!! انگار نمایشگاه کتاب و تاتر شهر نطلبیدند!

بعد التحریر:خدایا ببخشش این بنده ی بی ظرفیتت را !!!

اگر ان شالله قطار از خط خارج نشه فردا صبح نمایشگاهم!

ممنون از دعای همه ی دوستان

+ نوشته شدم در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 23:16 توسط عقیق |


+ نوشته شدم در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 11:12 توسط عقیق |


بچه که بودم برای خودم گنجی درست کرده بودم گنج من جعبه ی چو بی کوچکی بود که هرچه به نظرم با ارزش می آمد توی آن می گذاشتم و جعبه را ته ته کمدم گذاشته بودم  و فقط گاه گاهی به آن سر می زدم ، این گنج واقعا برایم با ارزش بود و همه ی محتویاتش را به شدت دوست داشتم.

سر زدن به جعبه یکی از تفریحاتم بود سر ظهر که همه خواب بودند طی مراسمی بازش می کردم و وسایل درونش را  یکی یکی روی زمین می چیدم نگاهشان می کردم و دوباره سرجایشام می گذاشتم،

هرچه بزرگتر می شدم کمتر و کمتر  به سراغ جعبه می رفتم تا اینکه یک روز وقتی بعد از مدتها به سراغ گنجم رفتم متحیر ماندم ، آنچه سالها برای من گنج به حساب می آمد و با این دقت نگهداریش می کردم شامل  اینها بود: چند عدد تیله ، تعدادی پوست آدامس خرسی، انگشتر کوچکی که بابا از امازاده داوود برایم خریده بود، چند تا صدف ،منشور کوچک کریستالی که از لوستر کنده شده بود و به نظر من الماس بود!!! ،یک لنگه کفش عروسک، عکس چند بازیگر که از مجله بریده بودم و .... !!!!!

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

چند وقت پیش  یک روز صبح توی  وقتی وارد دفتر مدرسه ای که درس میدادم ، شدم . دیدم ناظم مدرسه در حال سین جیم کردن یکی از بچه هاست دختر هم بغض کرده و سرش رو انداخته پایین چون دختر از شاگردهای خودم بود فضولیم گل کرد  روی صندلی نزدیک آنها نشستم و خلاصه متوجه شدم گویا دخترک عکس یکی از بازیگرها را با خودش به مدرسه آورده و به دوستش گفته :"چشم های این بازیگره خیلی شبیه پسر خالمه!!!" و دوست نامردش هم صاف آورده گذاشته  کف دست ناظم و دختر بیچاره به دو جرم بزرگ یکی ابراز علاقه و همراه داشتن عکس یک بازیگر مرد و دیگری صحبت از پسرخاله ی محبوبش شماتت می شد ! در آخر ناظم دفتر انظباطی بزرگش را باز کرد و جلوی اسم دختر دوتا علامت منفی قرمز  زد و با گرفتن قول قرار از دخترک گریان، مرخصش کرد و رو به من سری تکان داد که می بینید بچه های این دور و زمانه را!

چیزی وسوسه ام می کرد از آن خانم ناظم بپرسم : "خوب فکر کن چند تا از این علامتهای قرمز جلوی اسم خودت هست.؟"

مطمئنم اگر همه ی ما ته ذهنمان را بگردیم در همین سن و سال حتما علاقه به بازیگری خوش چهره ای ، فوتبالیست خوش تیپی ،  خواننده ی خوش صدایی ،پسر/دختر همسایه ای ، فک و فامیلی چیزی پیدا می کنیم ...

گاهی اعترافات مشابه و بامزه ای از کسانی شنیده ام *که اصلا توقعش را نداشتم خاطراتی که اغلب از ترس بد آموزی یا احتیاطهای میانسالی هیچ وقت تعریف نمی شوند ...

 خاطراتی پر از اشک و آه رویاهای رنگی ،نامه های عاشقانه با حاشیه ی شمع و گل و پروانه و اثر قطرات اشک ،نقش قلب تیر خورده روی نیمکت و ساعتها زل زدن به یک عکس .

بارها_مسقیم و غیر مستقیم_این جمله را از افراد مختلف شنیده ام:"من عاشق شدم  ، چکار بکنم؟"

و من جواب می دهم : تو اولین نفر نیستی و آخرین نفر هم نخواهی بود، این احساس  را توی قلبت نگهدار مثل یک گنج ، مثل یک  چیز با ارزش...

 

* یک نمونه ی زیبا از این خاطرات را از زبان ابوالفضل جلیلی شنیدم : اولین بار 9 سالم بود عاشق دختری شدم که 18 ساله بود و به من قرآن درس می‌داد. من یک بار که او را دیدم و عاشقش شدم، دیگر هیچ وقت نگاهش نمی‌کردم، چون مذهبی بودم و بقیه‌اش همه‌اش در تصور من بود. خانواده آنها رفتند اهواز. من دو سال تمام روزهای چهارشنبه بدون بلیت سوار قطار می‌شدم می‌رفتم اهواز و پنجشنبه می‌رسیدم میدان راه‌آهن اهواز یک حلیم می‌خوردم و می‌رفتم خیابان لشکر، این دختر از روی یک پل رد می‌شد و می‌رفت مدرسه، آنجا از دور نگاهش می‌کردم و برمی‌گشتم به طرف تهران.

 

* فیلم "نون و گلدون" محسن مخلباف هم نمونه ی جالب و منحصر به فردی از عشق دوران نوجوانیه.

 

پ.ن: در حال برنامه ریزی برای یک سفرچند روزه ( برای دیدن نمایشگاه و تاتر )به تهران هستم ، البته اگر باز مثل افرا ناکام نمانم ....دعا بفرمایید .

+ نوشته شدم در جمعه ششم اردیبهشت 1387 9:8 توسط عقیق |


در یکی از مهمانی های خانوادگی، همانطور که مشغول گپ و گفت بودیم چند تا ازفسقلی ها خبر آوردند که بقیه ی بچه ها در کمد رختخوابها گیر افتاده اند!!!! ؛ما هم  سریعا در نقش گروه امداد به محل حادثه رفتیم و دیدیم در کمد قفل شده و بچه ها که قاچاقی در کمد رختخوابها مشغول بازی و کل و کشتی بودند همانجا زندانی شدند!!!

خلاصه با بکش بکش و تلاش زیاد در باز شد و بچه ها آزاد شدند کوچکترها اشکشان در آمده بود و بچه هایی که کمی بزرگتر بودند رنگ به رو نداشتند و من به عنوان یکی از اعضاء فعال گروه نجات شروع کردم به سخنرانی که : مگر کمد رختخوابها جای بازی ست و رفتن توی کمد خطر داره و شانس اوردید که خفه نشدید و چه و چه .....خلاصه مشغول دادن پند و  نصیحت  بودم که یکی از بچه ها در آمد که : آخه خاله تو که  نمیدونی اون تو (اشاره به رختخوابها) چه کیفی داره !!! ..... یکمرتبه تصاویر خاطرات کودکی ام در ذهنم بیدار شد، از خودم یادم آمد که نصف کودکی ام را توی کمد رختخواها گذرانده بودم!!!! آن جای دنج و گرم و نرم که به آن پناه می بردم و رویا می بافتم  در تنهایی اتاق عروسکهایم بود و در بازی های گروهی قلعه ی جنگی، کشتی دزدان دریایی و  هم جایی برای تمرین صخره نوردی و کوه پیمایی مان بود، حتی گاهی به سن تاتر هم تغییر کاربری می داد!!! خلاصه در یک لحظه یاد خاطرات بی شمار خودم میان آن پتوها و متکاهای دوست داشتنی افتادم همچنین به یادم آمد که چقدر به خاطر شیطنتهایم دعوا شدم و چقدر نصیحت بزرگترها برایم خسته کننده و بی معنی بود ... و سخنرانی را نیمه رها کردم و فقط گفتم :" می دونم می دونم خیلی کیف داره اما مواظب باشید...."

اینکه بزرگترها چه زود دوران کودکی و نوجوانی خودشون را فراموش می کنند همیشه دغدغه ام بوده و هست و همیشه می ترسم که خودم هم یکروز دوران سرکشی و آشفتگی نوجوانی و جوانی ام را از یاد ببرم(همانطور که متکا بازی ها را از یاد برده بودم) و به بزرگتری محافظه کار و نصحیت کننده تبدیل بشم.

چقدر گذشته مون رو بیاد داریم؟

چطور میشه رابطه ی ناسالم بزرگتر های نصیحتگر و جوانترهای نصیحت ناپذیر را اصلاح کرد؟

 

 

این پست ادامه دارد.....

شما هم ادامه اش بدید لطفا

 

+ نوشته شدم در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 13:23 توسط عقیق |


یکی از علایق من کتابهای گروه سنی "الف"و"ب" هستند . البته از آنجا که گروه سنی ام از" الف"به حدود "ی " رسیده !!! این جور کتابها را بیشتر به اسم برادر و خواهر زاده ی کوچکم می خرم ، در واقع ان کتابها یی را که بعد از چند بار خواندن دلم می آید که از خودم جدا کنم به خواهر زاده ام می بخشم، و آنها را که خیلی دوستتر دارم به برادرم هدیه می دهم تا در کتابخانه ی مشترکمان بگذارد!!! حاصل این حاتم بخشی ها آن است که برادر ده ساله ام کتابخانه ی نسبتا پر و پیمانی دارد که حدود 80% آن را با مناسبت و بی مناسبت خودم برایش خریدم .اخیرا کتاب جالبی به کتابخانه ی برادرم اضافه شده که داستانش بسیار به دلم نشست. (البته این کتاب را دوست عزیز دیگری برایش خریده است.)

اسم  این کتاب آتاسای* است و داستان دختری ست به همین نام که یک روز از خودش می پرسد ؟ اگر من نباشم ، خورشید ، بچه ها و گنجشکها ، مردم کوچه و ماشینها چه می کنند؟

و برای اینکه واقعا بداند بدون او چه برسر دنیا و مافیها خواهد آمد ، از پیرترین پیرزن شهر قرصی می گیرد که با خوردن آن نامرئی شود.آتاسای نامرئی راه می افتد و به جاهای مختلفی سر می زند: به پشت بام می رود و می بیند با نبود او گنجشکها گرسنه نماندند و دختر همسایه برایشان دانه پاشیده ، در مدرسه هم کس دیگری جای او مبصر شده ، خلاصه به کوچه و بازار و دوستانش سر می زند و می بیند با نبود او او هیچ اتفاقی نیافتاده و همه چیز روبراه است. انگار نه انگار که روزی آتاسایی بوده است .

اما از آنجا که طبق یک قانون نا نوشته همه ی کتابهای کودک با  پایان خوش  تمام می شوند ، در آخر داستان آتاسای به نزدیک خانه شان می رسد و می بیند مادرش توی کوچه ایستاده و با ناخن صورتش را می کَند که دخترم کو؟ کسی دختر من را ندیده ؟ و.... و آتاسای بالاخره خیالش راحت می شود که اگر نباشد کسی هست که دلش برای او تنگ بشود و جای خالی او را احساس کند....

فکر می کنم اگر این کتاب برای گروه سنی "ی" نوشته شده بود یک صفحه دیگر هم اضافه داشت و در ان آتاسای بعد از مدتی به خانه و محل زندگی اش بر می گردد و می بیند مادر و نزدیکانش هم او را فراموش کردند و انگار نه انگار روزی دختری اینجا زندگی می کرده که دوست گنجشکها  بوده است.....

 

 

 

پ.ن: کسی آدرس پیرترین پیرزن شهر را ندارد؟

پ.ن: جالب اینجا ست که وقتی بچه تر  بودم اصرار داشتم کتابهای به اصطلاح بزرگانه بخوانم!!!مثلا خیلی از کتابهای صادق هدایت و دکتر شریعتی و ... در نوجوانی خواندم!!!!

 

*نام کتاب: آتاسای  نویسنده : محمدرضا یوسفی  تصویرگر : نازلی تحویلی  نشر شباویز

 

+ نوشته شدم در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 17:40 توسط عقیق |


همیشه سفارش می شویم که دعای اولمان ظهور باشد .

اما چند وقتی ست که زبانم نمی چرخد از خدا ظهور حضرت را بخواهم   زبانم نمی چرخد به عجل عجل (سریعتر ، زودتر) گفتن.

نه اینکه دلتنگ نباشم نه اینکه آرزوی ظهور را نداشته باشم، زبانم نمی چرخد ...

چند وقتی ست  فکر می کنم وقتی که یک عده ی کور ذهن به مقبره  و در و دیوار حرم ائمه هم رحم نمی کنند .

وقتی هر روز از در دیوار فتنه ای جدید می بارد.

 وقتی در توهین به پیامبر و امامان از چهارگوشه ی جهان هر کس هر هنری دارد رو می کند یکی کاریکاتور می کشد یکی فیلم می سازد یکی کتاب و مقاله می نویسد ما هم در مقابل  گاهی عملی واکنشی و موقت انجام می دهیم  گاهی تاسف و سر تکان دادنی و گاهی هیچ....

گیریم که حجت خدا هم ظهور کند فکر می کنید این قوم جاهل با امام زنده و حاضر چه کنند؟

وقتی حرمت قرآن نگه نمی داریم با قران ناطق چه می کنیم؟

 

چند وقتی ست که زبانم به دعا برای ظهور نمی چرخد....

دعا می کنم خدایا این زمین ، این روزگار را و ما مردمان جاهل را لایق ظهور بگردان. هرچه سریعتر ، سریعتر قبل از اینکه تا پیشانی در لجن فرو برویم .

 

پ.ن: در هنرنمایی جدیدی یکی از نمایندگان پارلمان هلند فیلمی به نام "فتنه" با مضمون توهین آمیز در مورد اسلام و قرآن ساخته است و ما طبق معمول محکوم می کنیم تا فتنه ی بعدی چه  باشد!!!

 

 +پ.ن:قسمتی از کامنت یکی از دوستان که خیلی به دلم نشست:

"اسلام گر امروز چنين زار و ضعيف‏ست.... زين قوم شريف‏ست...... نه جرم ز عيسي، نه تهدّي زكليساست.....از ماست كه بر ماست".

پ.ن بی ربط: کامنتهای پست قبلی را  ، از خود پست بیشتر دوست دارم!!! ممنون

+ نوشته شدم در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 0:22 توسط عقیق |


سفره ای سفید گسترده و عروس سفید پوش که روبروی آینه ی طلایی نشسته .

داماد در اتاق کناری انتظار می کشد تا بعد خوانده شدن خطبه به عروس ملحق شود. عاقد شروع می کند و کلمات را با مکث و بلند بلند می خواند.

شانه های عروس می لرزد؛ لباس سفید ، سفره سفید و اشکهای سیاه ِ عروس که روی گونه اش می غلتد .مادر نهیب می زند ،آرایشت خراب می شود دختر .

دختربچه ای با لباس صورتی پف پفی توی گوش دوستش می گوید: "حتما از لباسش خوشش نیومده شاید هم دلش کیک 8 طبقه می خواسته که برابش نخریدند و حالا گریه اش گرفته ."

چند دختر نوجوان کناری ایستاده اند و با حسرت به لباس و صورت نقاشی شده ی عروس نگاه می کنند و با هم پچ پچ می کنند ، یکی شان می گوید: " حتما همدیگر را خیلی دوست داشتند اما به سختی به هم رسیدند که حالا از خوشحالی و هیجان اشکش سرازیر شده!!!" و دوستانش با سر حرفش را تایید می کنند.

دختر جوانی که کنار آینه ایستاده آرام به دیگری می گوید:"دختر بیچاره شاید هنوز شک دارد و از بس اطرافیان دوره اش کردند که پسره خوبه و بهانه نگیر و... جواب مثبت داده ،طفلی! اشکهایش را ببین!! "

دختر تازه عروسی که به دیوار تکیه داده بود با خودش فکر کرد : خداحافظی با دخترانگی چقدر سخت است و بغضش گرفت.

زن میانسالی با ابرو به دیگری اشاره کرد و گفت: "شاید هنوز خواستگار قبلی اش را می خواهد ، همان پسرک یک لاقبای سوسول را. امان از دست جوانهای این دوره زمانه، نگاه کن چه اشکی هم می ریزد شگون نداره والّا.

 

پیرزنی  درست روبروی عروس آن سوی سفره روی صندلی نشسته بود و در سکوت با دستهای لرزانش  اشکی که بر گونه ی چروکیده اش غلتید را ، پاک کرد.

 

پ.ن: نقد بفرمایید . لطفا.

+ نوشته شدم در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 12:4 توسط عقیق |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست


صفحه نخست
نامه بر


پیوندهای روزانه

الهی دورت بگردم...
شب را باید بی چراغ رو شن کرد
آرشیو پیوندهای روزانه


دیروزها

اردیبهشت 1387

فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385


آرشیو موضوعی

شعر
یاداشت های پراکنده
کتاب
داستانک
سینما وتاتر
پایان نامه


پیوندها

خاطرات عمره ام/الهی دورت بگردم
زندگی رسم خوشایندی ست
فروپاشي اول شخص مفرد
لطفا اینجا چرت نزنید!
پابرهنه در بهشت
آقاي هيچكس
بوي گل ياس
ره سپار نور
لانگ شات
هدیه بودن
كرانه آبي
اکینانیوز
قاصدک
من او
زهرمار
راوی
ارمینه
نارایانا
طامات
مشیانه
هم درد
MoviEs
محرمانه
ماه ناتمام
نقشی بر آب
پرچین سوخته
مشترک مورد نظر
علي علي اكبري
پنجره اي رو به جامعه
فرزند صبح
دست نوشته های یک احمد
اي كاش هميشه كفن بپوشم
<<<<چند نفر طلبه>>>>>>
<<<همچون کرگدن تنها>>>
<<<<<<گوربان>>>>>>
<<<<<مدارا>>>>>>
<از حوزه تا علمیه>
دختر مقنعه آبی
بتکده>>
پریزاد
قلم های کاغذی
سگ پرسه
خنده و فراموشی
دنيايي به اندازه يك كاه كشان


    دید و بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS