تبليغاتX
عقيق

عقيق

دنبال لنگه جورابم می گردم ،حدود ۲۰ جفت جوراب دارم که در این لحظه ی به خصوص هیچکدامشان با هم جفت نمی شوند!

هول هولکی لباس می پوشم تا به آرایشگاه برم به فکرم رسیده شاید با تغییر مدل مو و ابروها،حالم هم عوض شود! دکمه های مانتو خوب جا نمی افتن ،تف یکی شان هم کنده شد! روسری رو سرم خوب نمی ایستد .به درک ! توی اینه شکلکی برای خودم در می آورم و همانطور با روسری یکوری و مانتویی با دکمه های تا به تا از در بیرون می زنم!

آرایشگاه نزدیک است زود می رسم.  روی صندلی آرایشگاه ولو می شوم و خانم آرایشگر کارش را شروع می کند. خانم تپلی- که گویا از آشنایان خانوم آرایشگر است - ان طرف تر نشسته و صورتش با   پودر و اکلیل و  رنگ پوشیده شده ! چند باری توی اینه  قربون صدقه ی خودش می رود و بعد طاقت نمی آورد و زنگ می زند به شوهرش .

- سلام علی خوبی؟ ببین من اومدم آرایشگاه پیش فلانی، برام آرایش عربی کرده شب زود بیا خونه تا خراب نشده ببینی !

نمی دانم علی از آن طرف خط چه می گوید که خانم تپل جیغش در می آید : بی خود ،لوسِ ننر این همه نمالیدم که پاک کنم و ....

گوشی می گذارد و شروع می کند به وراجی : می گه این جوری نیا تو خیابون  اول  پاک کن بعد بیا خونه!!! مرتیکه فلان فلان خودش هر کار دوست داره می کنه اون وقت.... ور ور ور ور ور ور

بند روی صورتم حر کت می کنه و موها را ردیف ردیف می کند هیچ وقت اینقدر درد نداشت!!!

زن یک بند حرف می زند و روی اعصاب نداشته ی من خط می کشد.

موچین هم به کمک بند می اید و موهای ابرویم یکی یکی کنده می شوند . 

زن هنوز حرف می زند و خانوم آرایشگر گاهی که فرصتی بکند  با کلمه ای تاییدش می کند.

هزار فکر توی سرم چرخ می زنند .

ارایشگر به سراغ موهایم می رود تاکید می کنم: کوتاهِ کوتاه

موهایم دسته دسته روی زمین می ریزند .

توی آینه نگاه می کنم  با خودم که چشم توی چشم شدم اشک می دود توی چشمانم بی خود و بی جهت بغض به گلویم چنگ می اندازد.

تمام سعیم را می کنم تا جلوی سرازیر شدندش را بگیرم اما یکباره اشکها شره می کنند روی گونه ام . دیگر دیر شده ! خانم آرایشگر متوجه شده و دست از کار می کشد. زن وراج هم حتی ساکت شده !!!

هر دو می پرسند : چی شد؟

حالا مانده ام چی بگم؟ دنبال یک بهانه ی آبرومند می گردم یرای توجیه این گریه ی بی موقع  این اشکهای سرازیر تمام نشدنی ! ناشیانه دست روی پیشانی ام می گذارم و  سر درد را بهانه می کنم! خانم آرایشگر با ناباوری می پرسد: سردرد؟! همین الان ،یک مرتبه گرفت؟!!

خانم تپل توصیه می کند: حتما یک دکتر برو، شوهر منم بعض وقتا این طوری می شه!! 

خودم را جمع جور می کنم ، زیر لب خداحافظی می کنم و بیرون می زنم .

 پ.ن: با این گیسهای بریده شبیه املی پلن شدم!

+ نوشته شدم در دوشنبه هجدهم آبان 1388 16:57 توسط عقیق |


 

حرم برای کسانی که برای سفر و زیارت به مشهد می آیند مکانی ست برای زیارت ،دعا  و توسل ، اما برای ما که ساکنین مشهد حرم امام هشتم  چیز دیگری ست... حرم برای ما مجاورین هم محل زیارت و عبادت است...

اما غیر زا آن حرم بر ای ما:

- محل قرار های دوستانه است جایی که می شود بدون مزاحم و به دور از گرما و سرما  چند ساعتی نشست و گپی زد...

- محل عقد است دختر پسرهای جوان است(خود من در صحن جمهوری بله ی معروف را گفتم)....

- حتی گاهی حرم جایی برای درس خواندن و مباحثه است(منظره ی کنکوری های کتاب به دست در گوشه کنار رواقهای حرم منظره ای اشناست!)...

- محل تفریح هم است ! قبل ترها که بردن وسایل به داخل حرم ممنوع نبود محل پیکی نیکهای شب جمعه ی مردم مشهد هم حرم بود..خیلیها دست زن و بچه را می گرفتند  زیر اندازی بر می داشتند و فلاسک چایی و غذای حاضری و عصر پنج شنبه و جمعه را کنار فواره های حوض با صفای صحن و سرای امام می گذاراندند...

- محل برگزاری مراسم ختم و آرامگاه رفتگان است(بگذریم که گویا گران ترین زمین در کشور همین قبرهای ارامگاهای  حرم رضوی  است تا 10-15 میلیون برای هر قبر هم شنیده ام!!!!)

- مسجد و حسنیه و تکیه است روزهای برای روزهای عزا داری و جشن ....

- محل دل سبک کردن از دلتنگی ها ست... تنها جایی ست که می شود یه دل سیر گریه کرد و سبک شد بدون اینکه زیر نگاه کسی باشی!

- حتی بیمارستان و درمانگاه کسانی ست که از همه جا ناامید شده اند...

حرم برای ما ساکنین مشهد چیز دیگری ست....

هر کدام از گوشه گوشه اش هزار خاطره ی تلخ و شیرین  داریم دور که می شویم از این خاک قبل از دلتنگی برای خانه و خانواده،دلتنگ حرم می شویم... دلتنگ خانه و صاحب خانه ...

پ.ن: خیلی  دلم می خواست این تاریخ جالب 8/8/88 را هر طور شده در زندگیم ثبت کنم... اول خواستم تاریخ ازدواجم رو تو این روز قرار بدم اما یادم آمد من یک سال و اندیه که ازدواج کردم!!! بعد از ذهنم گذشت که  چه خوبه که تاریخ تولد بچه م رو  این روز قرار بدم  بعد یادم امد که دیر به فکر افتادم و به یاد دردسرهاش که افتادم کلا پشیمون شدم این شد که  فکر کردم حداقل چیزی بنویسم و  این تاریخ را در وبلاگم ثبت کنم !!!

 

پ.ن: نایب الزیاره ی همه هستم....

+ نوشته شدم در پنجشنبه هفتم آبان 1388 13:56 توسط عقیق |


- یکی از آشنایان خاطره ای تعریف می کرد از سالها پیش  که دریکی از  بازارهای جنوب کشور مشغول به کار بوده ! بازاری که بیشتر مشتریانش خانم و مسافر (غیر بومی) بودن!، این بنده خدا می گفت که به علت گرمای خیلی زیاد و بومی نبودن تقربا هر روز به  یک  چند نفری از خانومهای خسته از خرید حالت غش و ضعف دست می داد ! و البته هنوز خانوم مزبور از هوش نرفته کسبه ی محترم برای امداد هجوم می اوردن و زرنگترینشون ایشون رو بین زمین و آسمون می گرفتن و روی دست به مغازه ی خودشون می بردن و از هیچ کوششی (از تنفس دهان به دهان گرفته  تا ماساژ قلبی و...!!!) برای امداد و نجات کوتاهی نمی کردن! در میان گاهی لحظات دیدنی بوجود می آمده مثلا وقتی چند نفر همزمان به بالین خانوم حادثه دیده می رسیدن و دعوا راه می افتاده سر  اینکه چه کسی باید  به خانوم کمک کنه! و جالب اینجا ست که به اعتراف همین بنده خدا اگر مردی وسط آن بازار جلوی چشم همه در حال جون کندن هم بود همه سعی می کردن خودشون رو مشغول کار و بی خبر نشون بدن!

- در مسافرتهای کوتاه و بلند دوران مجردی همیشه سعی می کردم همه ی کارهایم را خودم انجام بدهم(از خر کش کردن چمدان و جعبه ی کتابها تا پیدا کردن صندلی و واگن و...) و همیشه به حسن نیت  مردانی که فقط و فقط آماده کمک به خانومهای تنها و ترجیحا جوان و زیبا هستند مشکوک بودم.

- این رو گفتم که بگم این دنیا پر از گرگهایی که لباس گوسفند تنشون کردن! 

پ.ن: تاتر " عشق لرزه " اگرچه از نظر کارگردانی و  بازی ها بی نقص نیست اما متن جادو کننده ی  اریک امانوئل اشمیت را روی صحنه از دست ندهید.

+ نوشته شدم در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 10:38 توسط عقیق |


- وقتی مدتی از سال می گذره و کم کم با شاگردها رفیق می شم ، بعضی هاشون که زود دختر خاله می شن ،سوالات خصوصی می پرسند :که چند ساله اید و چند تا بچه  و چند تا شوهر دارید!!! روی سن و سال حساسیتی ندارم و جوابشان را می دهم اما از زیر سوالات خصوصی تر در می روم و می پیچونمشون ! مثلا هر وقت می پرسند خانوم بچه دارین؟ می گم: بله دارم.

ذوق زده می پرسن دختره یا پسر .

می گم: دختر .

 هیجان زده می پرسند چند تا؟

 می گم :هشتاد و یکی !!!

 اول چشماشون گشاد می شه و بعد می فهمن که چه کلاهی سرشون رفته . اون هشتاد و یکی خودشونن دخترهای من!  هر کدومشون برای خودشون قصه ای هستن یکی شاد وخنده رو یکی آروم و افسرده ! یکی اتو کشیده و منضبط ، یکی شلوغ و سر خوش ! اما چیزی که من رو نگران کرده اینه که سیستم مدرسه  همه اونها رو داره تبدیل به یک مدل از پیش تعریف شده می کنه ،همه ی مانتو ها خاکستری یک شکل و یک مدل، همه دمپایی ها و روسری ها یک شکل یک مدل! هر دانش آموز یک شماره داره که این شماره روی صندلی مشخصی که باید روش بنشینن ، روی روسری و دمپایی و جاکفشی و کمدشون درج شده ! احساس می کنم  روز به روز از تعداد دخترهای شاد و شنگول و شلوغ کم می شه و به دخترهای آروم و افسرده و سر به زیر اضافه می شه! از نظر مسئولین مدرسه بهترین دانش آموز دانش اموزیه که ساکت و  حرف گوش کن باشه و هیچ وقت به هیچ چیز اعتراض نکنه ! همه به شدت تحت کنترلن و توی کلاسها و سالنها و حتی دسشویی ها دوربین مدار بسته وجود داره! کسی که کوچکترین بی نظمی بکنه ورچسب ناسازگار می خوره و کنترل روش شدید تر می شه! بدتر از همه اینه که بچه ها تشویق می شن که همدیگه و حتی معلم ها  رو لو بدن و برای مدیر خبر ببرن! با تمام عشقی که به درس دادن دارم محیط مدرسه گاهی برام خفه کننده می شه! نمی دونم این دخترها که در اوج سن بلوغ و دوره ی نوجوونی اند چی بسرشون میاد! گاهی فکر می کنم مدرسه ی ما هم نمونه ی کوچکی از سیستم جامعه ست که می خواد یک شهروند سر به زیرو حرف گوش کن تربیت کنه! یکی مثل بقیه....  دلم خوشه به دخترهایی که هنوز از چشمهاشون برق شیطنت می باره و هنوز خاکستری نشدن...

- دوست خوبم

     همه خوبیم؛
       آب آبی است.
       آسمان آبی است.
       هوا صاف است.
       نگران ما نباش.
        فقط مشکل کوچکی داریم؛
         که چیز مهمی نیست.
         گفتم که گفته باشم؛

   آبی دیگر آبی نیست


                                                                              کمال برنگ

+ نوشته شدم در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 13:51 توسط عقیق |


1- دوران دانشجویی استادی داشتیم که استاد سر کار گذاشتن بود و هیچ ارزشی برای دانشجوها قائل نبود مثلا 8 صبح از خواب و زندگی ات می زدی می رفتی دانشگاه می دیدی آقا تشریف نیاوردن خوب البته برای هر کسی ممکنه مشکلی پیش بیاد و سر کارش حاضر نشه اما این جناب استاد به خودش زحمت نمی داد که از روز قبل غیبتش رو اطلاع بده و مرتبا هم غایب می شد . ما دانشجوهای بد بخت هم هر جلسه از ترس تشکیل کلاس و غیبت خوردن  از اقصا نقاط شهرمیامدیم دانشگاه و چند ساعت سرگردون می شدیم و بدبیراه گویان بر می گشتیم. خلاصه جلسه سوم یا چهارمی بود که ما رو سر کار گذاشته بود همه ی بچه ها معترض و عصبانی بودن، همه غر می زدن و جد و آباد استاد را یاد می کردن خلاصه قرار شد همگی بریم گروه و اعتراض خودمون رو اعلام کنیم من پیشانی سفید و یکی دیگه از دوستان هم جلو افتادیم تا بریم گروه که در طبقه سوم ساختمان مجاور دانشکده بود ، از این ساختمان که به اون ساختمان رسیدیم 30 نفر معترض شدن 20 نفر به طبقه اول که رسیدیم 20 نفر شدن 10 نفر طبقه دوم و سوم هم همین طور خلاصه دردسرتون ندم جلوی گروه که رسیدیم من و رفیقم برگشتیم دیدیم هیچ کس پشت سرمون نیست !

 

2- شب جمعه ی گذشته یک تلفن از اسرائییل داشتم(بر خلاف دفعه های قبلی که از انگلیس  دستور می گرفتم!) یکی از سران صهیونیست بود، ازم خواست که برای اعتراض و برهم زدن وحدت مسلمین در راهپیمایی سبز  روز قدس شرکت کنم !حتی نوع شعارهایی که باید سر می دادم هم بهم دیکته کرد. درد سرتون ندم ما هم صبح جمعه با چشمانی خواب آلودبا کفشهای راحتی و لباس چند جیب در هیات یک چریک خسته راهی راهپیمایی شدیم. با چند تا دوستان که می دانستیم آنها هم تنشان می خارد تماس گرفتم تا برای رفتن هماهنگ کنیم از میان خیل دوستان انقلابی هم تنها یک نفر حاضر شد از خواب صبح جمعه اش بزند و ما را همراهی کند ، این رفیق هم اگر نمی آمد بهتر بود بچون با سر و وضع دلبری  امده بود که ما هر چه سعی می کردیم خودمون رو توی جمعیت گم کنیم تابلو تر می شدیم و عین آهوی پیشانی سفید شده بودیم. خلاصه به محل قراری که در سایتهای  برانداز اعلام کرده بودند رفتیم و متوجه شدیم دقیقا در مقر اصلی پلیس و نیروی انتظامی قرار گذاشته ایم ! به طوری که جمعیت مامورها از جمعیت مردم بیشتر بود ! چند گروه 5-10نفری  دور تا دور میدان ایستاده بودند که مثل ما تابلو بود برای چه امده اند اما جالب این بود هر کدام  با چشم بی اعتمادی به گروههای مجاور نگاه می کردند ، خود ما از گروه دیگه ای خواستیم تا همراه ما بشن اما اونها سریع همه چیز را کتمان کردند و گفتن ما برای راهپیمایی نیومدیم ! خلاصه حدود 20 نفری که شدیم راه افتادیم وبا ترس و  لرز  شعار دادیم ، بعد از حدود نیم ساعت احساس کردیم فقط صدای خودمون را می شنویم  اطرافمون رو نگا کردیم دیدم اون ۲۰ نفر هم پراکنده شدن!

 

_ این نیروهای مثلا مخفی و  لباس شخصی پلیس واقعا بد آموزش دیده بودن و خیلی تابلو عمل می کردن اکثرشون هم یا آنتن بی سیمشون زده بود بیرون یا کلت کمری شون دیده می شد!

_ حالا فکر کن من تو این هاگی واگیر بد جور دستشوییم گرفته بود!

_  همون جا جلوی چشم خودم مامورها یه خانوم که روسری و پسری که پیراهن سبزپوشیده بودند رو بردند.

_  پلیس به دختر محجبه ای که تسبیح سبز داشت اخطار داد که تسبیحش رو بذاره توی جیبش!!!! و من همه اش نگران پیرمرد سیدی بودم که شال سبز سیدی دور سرش پیچیده بود!

_  یاران ما هنوز در گهواره اند!*

* جمله از امام است بعد از قیام ۱۵ خرداد ۴۲

+ نوشته شدم در پنجشنبه دوم مهر 1388 11:20 توسط عقیق |


اگر او می زند تو هم بزنی

تهدیدی می کند تو هم تهدیدی بکنی

تهمت می زند تو هم تهمت بزنی

ناسزا می گوید ناسزا بگوییی

پس چه فرقی هست بین تو و او...

محکم  باش مصمم باش اما عصبی و افراطی عمل نکن .

 

پ.ن: نامه این بنده خدا عجیب حرف دل من هم هست.....

حوصله کن و بخوانش

+ نوشته شدم در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 10:46 توسط عقیق |


ساختمونی  که در اون ساکن هستیم آپارتمان  راحت و  دلبازیه اما یک عیب بزرگ داره اشکالی که در نگاه اول اصلا به نظر نمی رسه و ما هم  آهسته آهسته متوجه اون شدیم . اشکال این خونه که مصداق کامل بساز و بفروشیه و انگار  خونه با مقوا و تف ساخته شده ! ماجرا از جایی شروع شد که در اولین ورود به خانه در تقلا برای باز کردن در اصلی دستگیره ی در به راحتی کنده شد! بعد از اون در روز اول اقامتمون که همان شب اول آغاز زندگی مون بود اتصال لوله ی آبگرمکن در رفت و آشپزخانه تبدیل به حوضچه ی آب گرم شد و و بنده در همان ساعات اول شروع زندگی به ناچار لباس عروسی رو در اوردم و با هسر گرامی مشغول آب جمع کردن و تی کشیدن شدیم و خلاصه مشکلاتی از این دست هنوز هم ادامه دارد و....

مشکل دیگر این ساختمون ۱۵ واحدی عدم وجود چیزی به نام حریم خصوصیه و بعد از مدت کوتاهی پی بردیم که ما در واقع با ۱۵ خانواده ی دیگر ساختمان بلاخص ساکنین آپارتمانهای اینوری و اون وری و بالایی دسته جمعی زندگی می کنیم ! مثلا همین الان  کاملا مشخص است که همسایه کناری ما افطار قرمه سبزی دارد و در حال گوش دادن به برنامه اشپزی تلوزیون است  خانم هسایه بالا هم مشغول جارو زدن پذیرایی است و همسایه اون وری هم فعلا خانه را خالی کرده و گرنه گزارشش را می دادم! این زندگی گروهی اجباری بدون مشکل هم نیست مثلا همین خانم همسایه  ی دست چپی ما خانم خانه دار خوشحالی ست که شبها  ۲ نیمه شب (در ماه رمضان تا سحر) بیدارند و ماهواره تماشا می کنند و صبحها هم ساعت ۱۱ ظهر از خواب بیدار می شوند! یعنی زمان استراحت ما تازه زمان شارژ شدن و اوج فعالیت اونها ست! البته زندگی اونها به خودشون مربوطه اما تلوزیون اونها درست پشت دیوار اتاق خواب ما ست و صدای تلوزیون اونها با وضوح کامل در اتاق ما شنیده می شه به شکلی که گاهی برنامه ای که در ماهواره می بینه من رو هم جذب می کنه و  قید خواب رو می زنم و به برنامه توجه می کنم حالا فکر کن در این میان خانوم از اون برنامه خسته بشه(گویا اصلا سلیقه مون توی برنامه دیدن با هم هماهنگ نیست چون این اتفلق زیاد می افته) و بزنه کانال رفص و اواز جیگیلی جیگلیی  و ضد  حالی که من می خورم! از وسایل صوتی و تصویری آزار دهنده تر بحث های خانوادگی زنده در حال اجراست و مسائل شخصیه که  ادم نمی دونه چی توی گوشش فرو کند که نشوه آنچه نباید بشنوه!

خلاصه زندگی سختیه  آدم پیاز داغش می سوزه یا سوپش ته می گیره همه ی همسایه ها خبر می شن!  تازه نه دعوایی نه بحثی حتی نمی شه  برای دل خودت زیر آواز بزنی. زندگی در این شرایط اما حسنی هم داره در این مدت محتاط تر شدم انگار. با یاد آوری اینکه شاید دیگری هم بشنوه و بفهمه  بیشتر مواظبم که چه می گم و چه می کنم. شاید خنده دار باشد فقط با تصور اینکه دیگری که شاید نظر و نگاهش نقشی هم در زندگی من نداشته باشه محتاط تر شدم . گاهی فکر می کنم اگر  به جای همه ی اینها حضور خدا را احساس می کردم  شاید خیلی از اشتباهات خیلی از وقت گذرانی ها را کنار می گذشتم و آدم دیگری می شدم!

 

+ نوشته شدم در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 15:31 توسط عقیق |


- طول می کشه اما خوب می شه!

+ نوشته شدم در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 10:56 توسط عقیق |


مادر بزرگ من ۱۶ بچه به دنیا آورد که غیر از دو پسر که در کودکی و نوجوانی بر اثر حادثه و بیماری از دنیا رفتند ۱۴ فرزند دیگر(۵پسر و ۹دختر)  را به ثمر رساند!* این چهارده خواهر و برادر که از مادری سفید و بور و پدری سبزه و چشم و ابرو مشکی بودند تنوع جالبی هستند از رنگها و طیفهای مختلف از سبزه ی سبزه بگیر تا بور و چشم رنگی و ترکیبات جالبی مثل سبزه با موهای روشن یا سفید مومشکی و ترکیباتی از این دست... از نظر خصوصیلت اخلاقی هم پدربزرگ تند و تیز و اجتماعی بود و مادر بزرگ ملایم و مهربان وتودار و باز این ۱۴ بچه تنوع و ترکیبات جالبی از برونگرایی و درون گرایی هستند! از نظر مذهبی هم از مدرس حوزه داریم تا لائیک دو آتشه! به طوری که  اگر این خواهران و برادران زیر یک سقف جمع بشوند از نظر ظاهر و باطن هیچ شباهتی به هم ندارند !

غرض اینکه از بین این همه مادر بزرگ دلبسته ی پسر ته تغاریش بود همین پسر که دایی کوچک من باشد اخلاق و ظاهرش خیلی شبیه مادربزرگم بود و بعد از فوت پدربزرگ همدم و عصای دست مادر  و با ما بچه ها و نوه ها هم بسیار مهربان بود . تا اینکه جنگ شروع شد و دایی جان که نوجوان ۱۷ ساله ی مسجدی و مومن بود تصمیم گرفت به جبهه برود و مادر بزرگ با اینکه زن معتقدی بود اما چون خیلی وابسته و دلبسته یپسرش بود با انواع و اقسام ترفندهای مادرانه مانعش شد خلاصه دایی جان اینقدر اصرار کرد تا بلاخره رضایت مادر را جلب کرد تا حداقل به اردوی چند روزه ی بازدید از پشت جبهه برود و مادربزرگ به شرطی قبول کرد که همراه او در این سفر باشد. بلاخره مادر و پسر به همرا هم به اردو رفتند اما متاسفانه در راه برگشت در جاده قدیم قم - تهران  ماشینشان دچار حادثه می شود و پسر نور چشم مادر جلوی چشم های خودش از ماشین به بیرون پرت و کشته می شود. مادر بزرگ بعد از این حادثه زیاد دوام نیاورد دق کرد .....

پ.ن: عمر دست خداست.....

پ.ن: نمی دانم چرا خدا همیشه عزیزترین ها را زود می برد؟

پ.ن: همین طور نمی دانم چرا یادشان کردم برای آمرزش روح مادربزرگ و دایی جانم صلوات.

 

+ نوشته شدم در سه شنبه سوم شهریور 1388 13:49 توسط عقیق |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست


صفحه نخست
نامه بر


پیوندهای روزانه

gaze
ارمیا
یادنامه ی رضا امیرخانی از معلمش
الهی دورت بگردم...
شب را باید بی چراغ رو شن کرد
آرشیو پیوندهای روزانه


دیروزها

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385


آرشیو موضوعی

شعر
یاداشت های پراکنده
کتاب
داستانک
سینما وتاتر
پایان نامه


پیوندها

خاطرات عمره/الهی دورت بگردم
پابرهنه در بهشت
قلم های کاغذی
آقاي هيچكس
یک وجب دل
سگ پرسه
لانگ شات
اکینانیوز
گوربان
راوی
پریزاد
مشیانه
هم درد
MoviEs
محرمانه
ماه ناتمام
نقشی بر آب
پرچین سوخته
مشترک مورد نظر
علي علي اكبري
پنجره اي رو به جامعه
فروپاشي اول شخص مفرد
دست نوشته های یک احمد
همچون.....کرگدن......تنها
چند.....نفر.......طلبه
زیستنی...دیگر
فرزند...صبح
خورنق
مشق شب
Spotlight
حلقه ی سه شنبه
پس از طوفان
زبور داوود
نجوای من
خانه کتاب انشا
رمل سیراب
جودی آبوت
به نام نامی سکوت
... این روزها که می گذرد
پژمان


    دید و بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS